همان طور كه در مطلب قبل گفته شد در نظام جمهوري اسلامي ايران سه سطح فعاليت فرهنگي از يكديگر قابل تفكيك است:
۱. سطح كلان: شامل قانون اساسي، سند چشم انداز ۲۰ ساله، سياست هاي كلي برنامه هاي توسعه، سند اصول سياست فرهنگي جمهوري اسلامي ايران مصوب شوراي عالي انقلاب فرهنگي و ...
۲. سطح ميانه شامل قوانين برنامه توسعه، مصوبات شوراي عالي انقلاب فرهنگي، قوانين مصوب مجلس شوراي اسلامي و...
۳. سطح خرد شامل آيين نامه ها و مقررات مصوب هيات وزيران و دستگاههاي اجراي كه امور اجرايي را نيز در بر مي گيرد.
البته قانون برنامه چهارم توسعه اين سه مقوله را در دو مقوله كلي:۱. امور حاكميتي شامل سياست گذاري، هدايت، نظارت و حمايت و ۲. امور تصدي گري و اجرا طبقه بندي كرده است.
فرمانده كل قوا در جبهه فرهنگي رهبري نظام است كه اتفاقا فرمانده كل نيروهاي مسلح نيز مي باشد، نقطه قوت جبهه فرهنگي و ستاد كل نيروهاي فرهنگي، هوشمندي فرمانده كل قواست. تشخيص خطراتي كه در حوزه فرهنگ متوجه نظام مي باشد و اعلام سريع آنها به نهادها و دستگاههاي فرهنگي در قالب هاي مختلف همواره از ويژگي هاي منحصر به فرد رهبري بوده است.
اگر وجدان خويش را داور قرار دهيم تنها كسي كه در نظام جمهوري اسلامي ايران در عالي ترين سطح دغدغه امور فرهنگي دارد و تمام همت خويش را صرف حل معضلات فرهنگي كرده است رهبري است و بيان اين مطلب نه به دليل جايگاه ايشان در سلسله مراتب جمهوري اسلامي ايران و شان ولايت فقيهي ايشان است بلكه تحليل محتواي ساده سخنراني هاي ايشان دليل و سند مهم اين مدعا است.
پس از رهبري در نظام جمهوري اسلامي دو نوع نهاد فرهنگي وجود دارد:
۱. نهادهاي كه مستقيما زير نظر رهبري فعاليت مي كنند و انتخاب رياست اين نهادها بر عهده رهبري است مثل شوراي عالي انقلاب فرهنگي، صدا و سيما و سازمان تبليغات اسلامي و...
۲. نهادهاي ذيل قوه مجريه كه مهم ترين آنها وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و...
سياست هاي كلان فرهنگي در نظام جمهوري اسلامي ايران را يا مجمع تشخيص مصلحت تهيه كرده و رهبري ابلاغ مي كنند و يا توسط شوراي عالي انقلاب فرهنگي تهيه و ابلاغ مي شود.
نكته حايز اهميت آنكه تمام اين فعاليت ها در چارچوب قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران انجام مي شود كه در واقع بيانه فرهنگي نظام است و چارچوب فعاليت ها و خطوط قرمز نظام را تعيين مي كند. بنابراين اولين سند فرهنگي در نظام، قانون اساسي است كه اصول فرهنگي متعددي دارد كه برخي از آنها در سي سال گذشته هرگز اجرا نشده اند مثل اصل هشتم قانون اساسي در خصوص امر به معروف و نهي از منكر .
در قانون اساسي برخي اصول ديگر نيز وجود دارد كه يا اجرا نشده اند يا به صورت كامل محقق نشده اند با همه اين اوصاف قانون اساسي نيز از نقد ناقدان مصون نبوده و برخي نيز انتقاداتي بر آن وارد دانسته اند اما تا جايي كه سواد و تجربه من مي گوييد مشكل ما در سطح قانون اساسي نيست بلكه قانون فعلي از بسياري جهات قانون جامع و كاملي است.
در ارتباط با سند چشم انداز در بند اول سند، افق ترسيم شده براي ايران كشوري است با هويت اسلامي و انقلابي و در چند جايي ديگر نيز بر هويت اسلامي و انقلابي نظام تاكيد شده است، همين موضوع در ارتباط با سياست هاي كلي ابلاغي رهبري نيز وجود دارد. در اين سياست ها تلاش شده است به سياست هاي اولويت داده شود كه اهداف مورد نظر سند تحقق يابد.
اينكه آيا سياست هاي ابلاغي به عنوان ابزار ، با هدف مورد نظر سند چشم انداز تناسب منطقي و كارا دارد يا ندارد وظيفه اي است كه حتما در مجمع تشخيص مصلحت مورد بررسي قرار گرفته است و حتي اگر بررسي نشده باشد، من در اين باره بررسي نداشته و طبعا حرفي براي گفتن ندارم
اما آخرين نهاد در سطح كلان تصميم گيري فرهنگي، شوراي عالي انقلاب فرهنگي است كه همچون ستاد كل نيروهاي فرهنگي بايد عمل كند و همواره نيز كوشيده است وظيفه خود را به نحو احسن به انجام رساند اما حاصل كار در پرده اي از ابهام قرار دارد؟
سئوال اساسي در ارتباط با شوراي عالي انقلاب فرهنگي و به خصوص دبيرخانه آن اين است كه نتيجه اقدامات و فعاليت هاي اين شورا در عرصه فرهنگي كشور چه بوده است؟ به عبارت ديگر اگر اين شورا وجود نمي داشت چه اتفاقي مي افتاد؟
در مطلب بعد مي كوشم نگاهي منصفانه به اقدامات و فعاليت هاي شورا و آسيب و چالش هاي پيش روي آن داشته باشم.
حالا ديگر همه از دوره گردد خيابان ها تا استاد جامعه شناسي دانشگاهها نيز مي دانند كه خط مقدم جنگ نظام جمهوري اسلامي ايران در عرصه فرهنگي است. البته نمي دانم آيا برخي مسئولين فرهنگي مي دانند يا شايد هم مي دانند و چون مي دانند اين چنين عمل مي كنند!! در هر حال اكنون زمانه اي است كه كشورهاي مخالف نظام جمهوري اسلامي ايران به اين اجماع رسيده اند كه راه نابودي اين نظام، از تغيير ارزش ها و هنجارهاي فرهنگي جامعه مي گذرد.
ارزش هاي كه در سخت ترين و بحراني ترين شرايط اجتماعي باعث دوام و بقاي اين جامعه بوده و هويت ايراني را حفظ كرده است. فارغ از اينكه طرفدرا نظاميم يا مخالف و منتقدش، در بداهت و قطعيت اين موضوع ترديدي نيست كه نتيجه اين جنگ فرسايشي و طاقت فرسا براي جمهوري اسلامي ايران، حياتي است. در صورت موفقيت جهاني نو را آغاز خواهد كرد و در صورت شكست هستي اش را از دست خواهد داد.
و درست به همين خاطر است كه رهبري نظام چون هوشمند است و متوجه خطر، در هر ديداري و در هر موقعيتي و فرصتي مدام تكرار مي كنند كه امروز جنگ جنگ فرهنگي است؟ اما حاصل كار چيست؟
واقعيت اين است كه حداقل براي من كه به خاطر شغلم با عملكرد دستگاههاي فرهنگي سرو كار دارم حاصل كار روشن نيست. و اين به معناي اين نيست كه دستگاهها و نهادهاي فرهنگي به صحبت ها رهبري بي اعتنايند و در اين زمينه اقدامي انجام نمي دهند بلكه بر عكس حتي برخي نوشته هاي ايشان را قاب هم كرده اند و بر اتاق كارشان نصب كرده اند اما همه تلاش ها و اقدامات صورت گرفته نتيجه روشن و مشخصي ندارد!! و اين امر نيز دلايل و علل متعددي دارد.
در سال هاي اخير و به خصوص پس از روي كار آمدن دولت نهم و به دليل حاكميت تفكر فني و بروكراتيك بر دولت فرهنگ در قهقرايي ترين وضعييت خود قرار گرفت و در اين ميان آنچه بيش از همه آسيب ديد نه فرهنگ اباحه گري و وارداتي و غير ديني بلكه فرهنگ عمومي با خصلت ديني مردم بود. چرا كه فرهنگ اباحه گري را نيازي به زمينه سازي و زير ساخت سازي و تلاش و اقدام فرهنگي نيست، اين ديني سازي فرهنگ عمومي است كه نيازمند سياست گذاري و برنامه ريزي است؟
نتيجه تذكرات رهبري نيز حاصلش افزايش غير منطقي بودجه هاي فرهنگي و شايد نمي دانم شايد پيداش جرثومه فساد مالي در برخي نهادهاي فرهنگي شد. به هر حال از اين اقدامات نتيجه اي حاصل نشد چون مشكل بودجه فرهنگي نهادهاي فرهنگي نبود كه با نصف بودجه برخي نهادهاي فرهنگي، حريف و رقيب اقداماتي كرد كه صدها برابر نفوذ و تاثير داشت.
در هر حال هدف مقصر دانستن اين و آن نيست كه همه كارشان شده اين بلكه در اين مجال و در اين نوشتارهاي مي خواهم اندكي در باب ناكارآمدي دستگاههاي فرهنگي و تا حد توان معرفتي ام علل و عوامل آن سخن بگوييم.
اگر جنگي در كار است لاجرم سپاهي و فرماندهي و تجهيزاتي بايد در كار باشد، در اين جنگ فرماندهان كيانند؟ سربازان در چه حالند؟ تجهيزات لجستيكي در چه وضعييتي است؟
قبل از گفتن همه دلايل و علت ها پاسخ من روشن است؟ در جنگ نرم ما سربازها يا مريض اند و يا فراري و اكثر فرماندهان نيز در خواب خوش سحرگاهي اند تا صبح دولتشان بدمد!!! مي ماند معدودي نيروي جان بر كف كه با عمليات ايذاي پراكنده شان اميدوارند به آب و آتش زدنشان حاصلي داشته باشد كه اغلب اوقات نيز دستگاهها و نهادهاي فرهنگي نه تنها كمكي به آنها نمي كنند بلكه مانع اصلي فعاليت آنها نيز هستند؟
بهتر است نگاهر اجمالي به نظام تصميم گيري و سياست گذاري فرهنگي در جمهوري اسلامي ايران بيندازيم تا با ترسيم وضعييت واقعي با شواهد و مدارك سخن بگوييم . در يك تقسيم بندي كلان مي توان سه سطح را در نظام جمهوري اسلامي ايران در ارتباط با سياست ها و برنامه هاي فرهنگي از يكديگر متمايز كرد... ادامه دارد
آيا امكان آشتي دادن نخبگان با نظام وجود دارد؟ آيا اصولا نخبه اي در كار است؟ و اگر نخبه اي باشد آيا آشتي آنها با نظام اهميتي دارد؟
محمود احمدي نژاد در سال هاي رياست جمهوري اش به خوبي نشان داده است كه اهميتي به گروهي از تحصيلكردگان كه نخبه ناميده مي شوند نمي دهد. او خودش البته در هر تعريفي از نخبه، جزء نخبگان به شمار مي آيد و تيم همراه او نيز غالبا داراي تحصيلات دانشگاهي هستند و اگر هم مدرك رسمي ندارند با تجربه بالاي كه دارند، مي توانند جزء خبرگان جامعه ايراني محسوب شوند و احتياجي نيست كه با جعل مدرك براي خودشان مدرك نيز دست و پا كنند.
با همه اين اوصاف تقريبا تمام تصميمات احمدي انژاد را مي توان معطوف به رضايت توده ها دانست. اصولا احمدي نژاد با نخبه ها كاري ندارد و چندان وقتي براي شنيدن حرف هاي آنها صرف نمي كند البته اگر اصلا بتوان مدعي شد كه وي نظري را مي پذيرد.
در نتيجه رياست جمهوري وي بود كه بخش قابل توجهي از تحصيلكردكاني كه طرفدار اصلاح طلبان بودند به دشمنان سرسخت نظام تبديل شدند و با تعبير رفتارهاي رهبري در قبال احمدي نژاد، كل نظام را در مقابل خود تعريف كردند. با چنين وضعيتي آيا امكان سازش اين افراد با نظام وجود دارد؟
قطعا راه حل در به قدرت رسيدن اصلاح طلبان نيست كه سال هاي آخر رياست جمهوري محمد خاتمي اين موضوع را ثابت كرده است كه تقاضاهاي ساختارشكنانه اين گروه را نمي توان با قدرت يافتن اصلاح طلبان خاتمه يافته دانست. بلكه بر عكس با قدرت گرفتن اصلاح طلبان آنها در پيگري خواسته هاس ساختارشكنانه خود مصمم تر خواهند شد. اگر اين فرض درست باشد با اين گروه چه بايد كرد، چگونه مي توان آنها را بار ديگر به مرزهاي نظام بازگرداند، آيا اصولا در اين راه تدبيري موثر است؟
اكثر هواداران موسوی، حامیان جنبش سبز، مشاركت كنندگان در راهپيمايي هاي خياباني و حتي بخش از شورشي هاي خرداد و تابستان ۸۸ ، چه كساني بوده اند؟؟ از چه طبقه ای بودند؟ و مدارک تحصیلی آنها و یا به عبارت دیگر سرمایه فرهنگی آنها به چه میزان بوده است؟
اگرچه در اين زمينه آمار معتبري وجود ندارد و طبعا پاسخ به اين سئوال نيز نيازمند پيمايش هاي علمي است اما شواهد امر به همراه برخي نظر سنجي ها دلالت از اين داشت كه بيشتر آنها تحصيل كردگان دانشگاههاي آزاد و دولتي نظام جمهوري اسلامي ايران بودند.
اگرچه درباب نسبت آنها با نظام با قطعيت نمي توان سخن گفت و در اين ميان بخشي از نيروهاي مذهبي طرفدار مير حسين موسوي خود را در چارچوب نظام و دردورون نظام تعريف مي كردند و به همين خاطر بلافاصله پس از شورش هاي خياباني خرداد و تير ۸۸ راه خود را از شورشيان جدا كردند، اما واقعیت این است که طيف قابل توجهي از آنها نیز نه تنها با احمدي نژاد بلكه با نظام جمهوري اسلامي ايران مشكل دارند و يا در خوش بينانه ترين حالت درباره نظام و كارايي و ضرورت آن ترديده ها و پرسش های جدي دارند.؟
اگر آن گونه باشد که گفته شد، سئوال اساسي اين است كه چرا نظام نيروهاي را تربيت مي كند كه دشمن او مي شوند و از عناصر اصلي و فعال سرنگوني نظام به حساب مي آيند؟ چه اتفاقي در دانشگاههاي كشور مي افتد و نظام آوزشي كشور چرا برون دادش در اغلب موارد به تعارض با نظام منجر مي شود؟
نسل جوان کشور تحصيل كرده نظام آموزشي جمهوري اسلامي ايران است، همان طور كه نسل انقلاب در نظام شاهنشاهي آموزش ديده بود!! بنابراين این سئوال پیش می آید که چه عناصري در نظام آموزشي كشور وجود دارند كه باعث مي شود تحصيل كردگان آن به مخالفت با نظام بپردازند؟؟
اگر در ارتباط با رژيم شاه ، نقش نهاد دين و خانواده و تاثير آنها بر تربيت فرزند عنصر اساسي مخالفت با نظام حاکم بوده، در نظام جمهوري اسلامي ايران عناصر متداخل در فرايند دروني سازي ارزش هاي اجتماعي سازگار با نظام اجتماعی كدام است؟ علاوه بر این آيا اساسا در اتفاقات اخير مي توان نظام آموزشي را مقصر اصلي دانست و يا اينكه در نتيجه تحولات صورت گرفته در جامعه و تغييرات تكنولوژيكي ناشي از گسترش وسايل ارتباطي، اساسا نظام آموزشي تاثير سابق خود را از دست داده و عنصر تعيين كننده اي در اين ماجرا نيست؟
اگر واقعا نظام آموزشی دخالتی در این ماجرا ندارد، چرا بیشتر مخالفان نظام تحصیل کردگان نظام آموزشی هستند؟ و چگونه نظام آموزشی يك دانشجو را به مخالف نظام تبديل مي کند؟ این اتفاق چه زماني؟چرا؟ به وجود می آید؟ نقش كتاب هاي آموزشي، معلم و سپس استاددر اين فرايند چيست؟مهم ترين عوامل و عناصر سازنده نگرش افراد (دانشجويان) نسبت به نظام جمهوري اسلامي ايران چيست؟
روابط ميان نهاد آموزش، خانواده، دين و... چگونه است و در تربيت و تعليم افراد چگونه عمل مي كنند.( هماهنگ و متجانس و مخالف و متعارض؟)
پاسخ به اين سئوالات و سئوالاتي ديگري كه با تامل بيشتر پديد مي آيند، ما را به پاسخ به سئوال بنيادي و سرنوشت سازي رهنمون مي سازد و آن اينكه چگونه مي توان نظام را با فارغ التحصيلان دانشگاهي آشتي داد؟ موثرترين استراتژي در اين راه چيست؟ و از چه ابزارهاي بايد بهره برد؟
مدتي است پس از برگزاري انتخابات رياست جمهوري، گاه و بيگاه خيابان هاي تهران و چند شهر بزرگ صحنه اعتراض گروههاي است كه به نتيجه انتخابات اعتراض دارند. اين گروهها شامل طيف وسيعي از نيروهاي وفادار به انقلاب و آرمان هاي امام تا مخالفان سرسخت نظام جمهوري اسلامي ايران است. نحوه اعتراض آنها نيز به تناسب نسبتشان با نظام متفاوت است. تفاوتي كه در شعارهاي اين گروهها تجلي مي كند.
ترديدي نسيت كه اعتراض و تجمع حق قانوني و طبيعي هر قشر و گروهي است كه به هر دليلي نسبت به وضعيت موجود اعتراض دارند. اين حق قانوني از طريق مجاري قانوني به شهروندان اعطا مي شود و معمولا با كسب مجوز از وزارت كشور، تجمعات خياباني وجهه قانوني پيدا مي كند.
پس از انتخابات رياست جمهوري، طرفداران مير حسين موسوي به همراه معدود كساني كه از مهدي كروبي حمايت مي كردند با اين استدلال كه وزارت كشور به درخواست آنها براي تجمع پاسخ مثبت نداده است، دوشنبه ۲۵ خرداد به خيابان آزادي ريختند و تعداد قابل توجهي از طرفداران خود را در اين تجمع سازماندهي كردند. ( استدلال آنها اين بوده است كه وزارت كشور حتما بايد به تجمع آنها پاسخ مثبت مي داد، در حالي كه تصميم گيري در اين باره به لحاظ قانوني بر عهده وزارت كشور است و آنها اگر مي خواستند به قانون تمكين كنند بايد نظر وزارت كشور مي پذيرفتند هرچقدر هم كه اين تصميم از نظر آنها ناعادلانه ميبود.) تجمعي كه تا روز شنبه هفته بعد ادامه داشت و در نتيجه خشونت هاي ناشي از حواشي اين تجمعات نزديك به ۳۵ نفر جان خود را از دست دادند.
در چينن شرايطي بود كه مديران ارشد نظام و تصميم گيرندگان اصلي در برابر اين پرسش اساسي قرار گرفتند كه در قبال اين تجمعات چه واكنشي بايد نشان دهند.؟ و اصولا اين پرسش به لحاظ نظري قابل طرح است كه بهترين واكنش به اين گونه تجمات چيست؟
آنچه در واقعيت اتفاق افتاد اين بود كه نظام از طريق ابزارهاي رسانه اي خود به خصوص صدا و سيما تلاش كرد تا جايي كه مي تواند شبهات افراد را بر طرف كند و در كنار آن زمينه را براي برخورد هاي خشونت آميز با معترضان فراهم كند. پوشش كامل آشوب ها و خسارت هاي ناشي از آنها در طول يك هفته تعداد قابل توجهي از شهروندان را به اين نتيجه رساند كه بايد به اين رفتارها خاتمه داد. هر چند هنوز تعدادي نيز بر اين باور بودند كه بايد به تجمعات خود ادامه دهند.
عنصر زور و خشونت مطمئن ترين وسيله براي مقابه با شورش هاي خياباني است و به كارگيري آن در كوتاه ترين زمان بهترين نتيجه را به همراه دارد هر چند در بلند مدت ممكن است آسيب هاي جبران ناپذيري به همراه داشته باشد و مشروعيت نظام سياسي را خدشه دار كند. از همين رو پس از سخنراني رهبري ، در روز شنبه نظام تصميم به استفاده محدود و هدايت شده از خشونت گرفت. خشونتي كه در برخي موارد به شكل عريان اعمال شد اما نتيجه داد. آشوب ها سركوب شده و فضاي ملتهب جامعه رو به آرامش نهاد. هر چند در طي ماههاي بعدي نيز در مواردي برخي از خيابان هاي شهر دستخوش آشوب مي شد. آيا مردم قانع شدند؟ يا ترسيدند؟ و آتش زير خاكستر ايجاد شد؟ پاسخ اين سئوال ها روشن نبود.
پس از اين اقدام حكومت و كنترل اوضاع، مخالفان كوشيدند با ملتهب نگه داشتن جامعه، شرايط را به نفع خود حفظ كنند اما تجمعات روزهاي بعد نشان دهنده موفقيت نسبي اقدام حكومت بود. استراتژي اصلي حكومت ، اقناعي - انتظامي بود و هدف اصلي آن تودها بودند. شيرها را بايد از عرصه بيرون مي كردند و روباهان بي شير، بي خطر بودند. از همين روي اين راهبرد در يك مورد بي ثمر شد و آن هم در ارتباط با افراد دانشگاهي و تحصيلكرده بود.
به دليل اينكه واكنش اقناعي - انتظامي نظام متناسب با توده مردم طراحي شده بود، تحصيلكردگان در اين طرح فراموش شدند و از همين روي پس از آنكه توده مردم به خانه هاي خود برگشتند تنور داغ بحث هاي سياسي توسط تحصيل كردگان مخالف ادامه يافت. روندي كه به احتمال زياد در دانشگاهها تداوم خواهد داشت و احتمالا در روزهاي چون ۱۶ آذر و ۲۲ بهمن نيز ممكن است نمودهاي خبري پيدا كند. اين ها كساني بودند كه مغز متفكر آشوب به حساب مي آمدند و نياز به افرادي داشتند كه با تبعيت كوركورانه از آنها، تصميمات آنها را در خيابان هاي شهر اجرا كنند. اما راهبرد نظام بسياري از شيران را رام كرد و برخي را نيز به دست قوه قهريه سپرد.
اكنون بايد ديد راهبرد نظام در قبال تحصيلكردگان و بخش مرفه جامعه چيست . پاسخ متناسب به اين سئوال كه درست ترين و موثرترين واكنش در قبال اعتراضات آنها چه بايد باشد، اولويت اصلي نهادهاي تصميم گير و سياست ساز است. نظام بايد با در نظر گرفتن پيامدهاي قابل پيشبيني اعمال و واكنش هاي محتمل صحيح ترين گزينه را براي برخورد انتخاب كند و در انتخاب بهترين گزينه تا حد امكان مقتضيات اخلاقي را نيز رعايت كند. آن چيزي كه مسلم است اين كه نظام در صورت انتخاب گزينه برخورد سخت بايد در تمامي واكنش ها، هوشمندانه از خشونت استفاده كند و از به كارگيري عريان آن خوداري كند . چراكه يكي از علل پيچيده شدن اوضاع پس از انتخابات به كارگيري ناشيانه خشونت در مقابله با شورش هاي خياباني بود.
اما آيا راهبرد خشونت با همه ظرابفش در قبال روباهان كارگر خواهد بود؟ فرستادن شيران به جنگ روباهان تا چه حد مي توان مفيد فايد باشد؟ چگونه مي تواند تاكتيك هاي هوشمندانه روباهان مخالف را بدون توسل به شيران خودي خنثي كرد و چگونه مي توان از نيروگيري و شير سازي آنها جلوگيري كرد؟


اين جوانان ثمره نظام آموزش و پرورش جمهوري اسلامي ايرانند و حاصل فعاليت دستگاههاي فرهنگي در اين ۳ دهه پس از انقلاب پيدا شدن چنين نسلي است. نسلي كه نمي داند و گناه ندانستنش بر گردن خودش نيست. اين نسل اگر يقين نكند گناهش بر دوش اوست اما اگر نشنيده و درست نياموخته است چه انتظاري از او است.
نخنديم به آنها كه خنديدين بر آنها تف سر بالاست. بخنديم به وضع خودمان كه چه تربيت كرديم و تحويل جامعه داديم. كار به آنجا رسيد كه جواناني كه به اجبار بايد در نظام آموزشي ما تحصيل مي كردند ابتدايي ترين امورات ديني خود را نيز تشخيص ندهند. بگذار رياست سازمان ملي جوانان بر عهده مهندسي باشد كه الفباي تربيت را نمي داند، بگذار وزير آموزش و پرورش كسي باشد كه نه آموزش را مي شناسد و نه شيوه هاي پرورش را. بگذار تفكر فني و بوروكراتيك بساز د از اين جامعه آنچه مي خواهد بسازد، خواهيم ديد نتيجه اين بگذارها را